تبليغاتX
دوستت دارم
...و عشق صدای فاصله هاست . صدای فاصله هایی که غرق ابهامند...

گذشته تون رو با تمامی جزئیات ریز و درشتش مقابل چشمانتون به نظاره می نشینید و شروع به نوشتن می کنید . با دقتی فزاینده و استثنایی سعی دارید حقیقت ، جدا از واقعیت نمود پیدا کنه . حقیقتی شیرین از واقعیتی تلخ . اما چون در پیداش معجزه ناتوانید و همیشه هم همینطور بوده ، دست از تلاش بر می دارید و مزه هر کدام رو به خودشون واگذار می کنید . تا چیستی پرتقالهای باغ همسایه به خطر نیفته

به یاد می آرید که در زندگیتون ، آدم ترسویی بودید . ترسی که باعث می شد در همه چیز زیاده روی کنید . در کار کردن ها ، در رابطه ها ،حتی در صداقت داشتن . و این اصلا یک جریان نرمال و عادی مغز نیست. یک احساس کامل و بی نقص از قلبه . قلبی که نه میشه بهش اعتماد کرد و نه امید بست و تنها لایق گوش سپردن به ساز هاییه که می نوازه

شما ، هدیه می دادید در موقع فقر . سکوت می کردید در حالی که هزاران حرف ناگفته در دل داشتید ، آرامش می بخشیدید با وجود نا ارامی و طوفانی که در درون ، شما رو بهم می پاشید . و این اصلا منطقی نبود

باورهاتون خیال خام بودند . دستی که تمنا می کردید ، دست سرد و قندیل بسته یک مجسمه ی نا تمام ، کنج انباری متروکه بود . و شما همیشه فرار کردید . بدون در نظر گرفتن این نکته ظریف و جزئی که سر باز ها یاد گرفته اند به هر کسی که فرار می کنه ، شلیک کنند. چه گناهکار ، چه گناهکار

و حالا شما می نویسید. نه به این خاطر که در پی اثبات موضوعی یا جبران نقصی بر او مده باشید . می نویسید تا این بیهودگی رو میان تمامی اونهایی که یک عمر ، سعی داشتید چیزی جر لذت در کامشون نریزید، تقسیم کنید

پس با لبخند و خلوص نیت و در کمال آسودگی و سلامت جسم و روان می نویسید

لبخند هایی که بر لبانم می نشست ، تقدیم به مادرم -

 دستان پینه بسته ام ارزانی پدر -

 چشمان کم سویی که یک عمر ، چیزی جز انتظار ندیدند، هدیه ی باد-

گوشهایی که جز صدای خزان ،نشنیدند ، ره توشه ی آب -

 سکوتم برای آسمان -

قلب هزار تکه ام را به خاک سپارید تا در آنجا آرام گیرد  -

و روحم را با تمامی حماقت ها و سر گشتگی هایش در جهنم ، به فراموشی سپارید  -

و شما ای بازماندگانی که در تکاپوئید تا بوی تعفن این جسد ، مشامتان را آزرده خاطر نسازد و خاطره این پوچی  خاطرتان را مشوش نگرداند. برایتان آرزویی جز رهایی از بند هایی که خود خالق آنید ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:17  توسط فاطیما | 

 

به که گویم که تو منزلگه چشمان منی

به که گویم تو نوازشگر دستان منی

به چه سازی بسرایم دل تنهای تو را

به که گویم که تو آهنگ دل و جان منی

گر چه پاییز نشد همدم وهمسایه ی من

به که گویم که تو باران زمستان منی

همه رفتند ازاین شهر و دلم تنها ماند

به که گویم که عمریست تو مهمان منی

گرچه خورشید سفر کرده زکاشانه ی ما

به که گویم که تو عمری مه تابان منی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 8:56  توسط فاطیما | 

 

زمانی که من در دل یک انار زندگی می کردم ٬ از یک دانه شنیدم که گفت " من یک روز درختی می شوم . باد در شاخه هایم نغمه خواهد خواند و خورشید بر برگهایم خواهد رقصید و من در همه فصل ها برومند و زیبا خواهم بود . "

آنگاه دانه دیگری گفت " من هم وقتی به جوانی تو بودم از این خیال ها در سر داشتم‌‌٬ ولی اکنون که می توانم امور را سبک سنگین کنم٬ می بینم که امی هایم بیهوده بود . "

دانه سوم هم در آمد و گفت " من در خودمان چیزی که نشان چنان آینده بزرگی باشد نمی بینم . "

دانه چهارم گفت : " اما اگر آینده برگی در کار نباشد ٬ زندگی ما یاوه ای بیش نخواهد بود !"

دانه پنجم گفت " چرا بر سر آنچه خواهیم شد جدال می کنیم ٬ در حالی که حتی نمی دانیم چه هستیم ."

اما دانه ششم در پاسخ گفت " ما هر چه هستیم ٬ همان خواهیم بود."

دانه هفتم گفت " من به روشنی می دانم که در پیش است ٬ ولی نمی توانم بیان کنم ."

آنگاه دانه هشتم سخن گفت  - و نهم - و دهم - و بسیاری دیگر  - تا آن که همه به سخن آمدند و من از بسیاری صداها چیزی نمی شنیدم .

چنین بود که همان روز از آنجا به دل یک به رفتم ٬ که دانه هایش کم اند ٬ و کمابیش خاموش اند.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:40  توسط فاطیما | 

من او را رها كردم  

     تا او خود را دريابد 

  و چقدر سخت است

  عزيزترينت را رها كني

  اما من آنقدر او را دوست دارم

  كه او را رها مي خواهم براي هميشه

  رها از تمامي بند ها و زنجير ها

  هر چند او هيچگاه در بند من گرفتار نبود

  چرا كه من اينگونه خواستم

  و هيچ گاه به خاطر هميشه بودن با او

   براي او بندي نساختم

   اما او در بند خود رها بود

   اي كاش از خود رها مي شد

   همان گونه كه من با او از خود رها شدم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 9:39  توسط فاطیما | 

 

 

لحظه هایی پیش می آید که دلم برای کسانی که دیگر در زندگی ام نیستند ٬ حتی آنانی که با من بیگانه اند یا دشمن ٬ تنگ می شود . دلم می خواهد به یک یکشان بدون استثنا تلفن بزنم و بگویم : " دوستت دارم با همه خوب و بد هایت ٬ با همه آنچه داری و شباهتی به من ندارد ٬ دوستت دارم همانگونه که هستی ٬ زنده " و اگر این کار را نمی کنم صرفا به این خاطر است که می ترسم به نام دیوانه ای تمام عیار و مشنک دستگیرم کنند و به تیمارستان بفرستند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:59  توسط فاطیما | 

 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک اما آیا

باز  بر می گردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:24  توسط فاطیما | 

 

نوشتن این جملات بی اهمیت مرا به یاد حماسه ای می اندازد که در کودکی آفریدم: چندان از تو بزرگتر نبودم قورباغه کوچولوی من .شش یا هفت سالم بود . روزی برایم پیش آمد که از باغ همسایه یک گوجه فرنگی کش بروم . آن روز آن گوجه فرنگی در مسیر شکمم بیش تر از یک پرتقال آبدار به من مزه داد و تشنگی ام را رفع کرد. در این مورد متهمم؟ باشد . من برای این که خدایی نکرده ستون های زبان و دنیا دیگر به لرزه نیفتد و باعث بد آموزی و جنایت نشوم ٬ این اتهام را انکار نمی کنم. اما در آن روز آن گوجه فرنگی را من ندزدیدم بلکه آن را به خودم بخشیدم .

شادی گرد است مثل یک گوجه فرنگی . خورشید سرخی است که از سوی همسایه بخشیده شده ـــ و اگر همسایه در فکر این کار نباشد ( بسیاری از همسایه ها یا خسیس اند یا فقط حواس پرت اند ) ـــ از سوی خودمان به خودمان بخشیده می شود . پس به هوش باش ای قورباغه نازنین که در هر موقعیت و هر لحظه زندگی ات زبان بلعنده ای داشته باشی: نوش جان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 14:26  توسط فاطیما | 

 

 اگر خواستی بیایی

من همان جایی هستم که بودم

همان جایی که

رهایم کردی...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:26  توسط فاطیما | 

هیچ وقت نتوانستم کوچکترین انتقادی را نسبت به تو تحمل کنم . من کوچکترین حرف زننده ای درباره ی تو ٬ کم ترین بی محلی در حق تو را جذب می کنم ٬ فراموش نمی کنم ٬ حفظ می کنم . هیچ وقت از آن استفاده نمی کنم . ولی می ماند مانند ورطه ای میان من و کسانی که یک روز ٬ حتی فقط یک بار ٬ درباره تو شک کرده باشند . این شیوه عشق ورزیدن من است . تنها شیوه عشق ورزیدنی که بلد هستم . این به آن معنا نیست که تو بی نقصی. هم چین به معنای آن نیست که تو یک قدیسه ای . قدیسه ای وجود ندارد . این را حتی قدیسه ها هم می گویند . دلیل آن یک قانون ابتدایی روحانی است : آدمی هرچه بیش تر به نور نزدیک شود ٬ تاریکی درون خود را بیش تر می بیند .

از تو چیزی جز خوبی سرچشمه نگرفته است . دقیق تر و شگفت انگیز تر آنکه : حتی اگر تو به من بدی می کردی ٬ این بدی در دم به خوبی بدل می گشت .

چرا اعتراف نکنم . تو باعث شدی که من سرسام عظیم حسادت را تجربه کنم . هیچ چیز دیگری جز حسادت به عشق شباهت ندارد و در عین حال هیچ چیز دیگری با آن در تضاد نیست .

آدم حسود فکر می کند که با اشک ها و فریاد هایش عمق عشق اش را ابراز می کند. اما او تنها خودخواهی دیرینه ای را که در هرکس وجود دارد ٬ ابراز می کند .در حسادت سه فرد وجود ندارد . حتی دو فرد هم وجود ندارد . ناگهان تنها یک فرد در معرض همهمه جنونش قرار می گیرد : من تو را دوست دارم پس تو به من مدیون هستی . من تو را دوست دارم ٬ پس من به تو وابسته هستم٬ پس تو از طریق این وابستگی به من متصل هستی . تو وابسته وابستگی من هستی و باید در همه زمینه ها مرا ارضا کنی . و چون در همه زمینه ها مرا ارضا نمی کنی ٬ پس در هیچ زمینه ای مرا ارضا نمی کنی . و من به خاطر همه چیز و هیچ چیز از تو دلگیر هستم . چرا که من به تو وابسته هستم و می خواهم که دیگر وابسته نباشم . می خواهم که تو به این وابستگی متقابلا پاسخ دهی و غیره .

سخنرانی حسادت بی پایان است . خودش خودش را تغذیه می کند و به دنبال هیچ پاسخی نیست ٬ وانگهی هیچ پاسخی را هم تحمل نمی کند .

من پانزده روز این حس را تجربه کردم . ولی یک ساعت برای تجربه کامل آن کافی بود . در طول این پانزده روز من در ابدیت بیهوده ی گلایه در جا می زدم : حس می کردم تو با تمام دنیا ازدواج می کنی ٬ جز با من . کودک درون من پا بر زمین می کوبید و دردش را با ارزش جلوه می داد . بعد متوجه شدم که تو حق داشتی . کاملا حق داشتی که هیچ گوش ندهی : سخنرانی گلایه ناشنیدنی ست . در آن اثری از عشق نیست . گلایه سر و صدایی بیش نیست ٬ تکراری ست خشم آلود : من من من .بعد از پانز ده روز ٬ پرده ای در یک لحظه گسست .  می توانم بگویم که تقریبا یک شهود بود ٬ آری حقیقتا یک شهود بود . ناگهان دیگر برایم اهمیتی نداشت که تو با تمام دنیا ازدواج می کنی .

آن روز من چیزی را از دست دادم و چیزی را بدست آوردم. می دانم چه چیزی را از دست دادم ٬ نمی دانم آنچه را به دست آوردم چگونه بنامم. فقط می دانم که چیزی ست ابدی.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:37  توسط فاطیما | 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم          

                     کم که نه !هر روز کم کم می خوریم

آب  می  خواهم  سرابم  می  دهند              

                      عشق می  ورزم  عذابم  می  دهند

خنجری   بر   قلب      بیمارم     زدند            

                    بی  گناهی   بودم   و   دارم    زدند

دشنه ای  نامرد ! بر پشتم  نشست            

                     از  غم  نامردمی   پشتم  شکست

سنگ   را   بستند  ! سگ  ازاد  شد          

                  یک   شبه    بیداد   امد   داد   شد

عشق  اخر  تیشه  زد  بر   ریشه ام             

                 تیشه   زد   بر   ریشه  اندیشه  ام

عشق  اگر  اینست  مرتد  می شوم              

                   خوب اگر  اینست  من بد می شوم

در  میان  خلق  سر   در   گم   شدم           

                  عاقبت      الوده      مردم     شدم

بعد  از  این با بی کسی خو می کنم             

                    هر  چه  در  دل داشتم  رو می کنم

نیستم  از   مردم   خنجر   به  دست               

                     بت  پرستم  بت  پرستم بت پرست

بت  پرستم  بت  پرستی  کار ماست            

                      چشم  مستی  تحفه  بازار  ماست

درد   می  بارد  چو  لب  تر  می کنم              

                       طالعم   شوم  است  باور  می  کنم

من   که   با   دریا   تلاطم   کرده  ام               

                         راه   دریا   را   چرا   گم    کرده   ام 

قفل   غم   بر   درب   سلولم    مزن              

                          من  خودم  خوش  باورم  گولم  مزن

من  نمی  گویم  که  خاموشم  مکن             

                          من   نمی   گویم   فراموشم   مکن

من   نمی  گویم  که با من  یار  باش             

                          من  نمی  گویم  مرا  غمخوار  باش

روزگارت    باد   شیرین   شاد   باش              

                            دست کم یک شب توهم فرهادباش

کوه   کندن   گر   نباشد   پیشه   ام           

                            بویی   از   فرهاد   دارد   ریشه   ام

عشق   از  من  دور  و  پایم لنگ بود              

                             قیمتش  بسیار  و  دستم  تنگ بود 

 هیچ  کس  دست  مرا  وا  کرد  ؟  نه                

                           هیچ  کس  اندوه  ما را  دید   ؟  نه

هیچ  کس  اشکی  برای  ما  نریخت             

                            هر  که با ما  بود از ما می گر یخت

چند  روزی ست حال ما دیدنی ست             

                             حال ما از این و  ان  پرسیدنی ست

گاه   بر   روی   زمین   زل  می زنم               

                              گاه   بر    حافظ   تفال    می   زنم

حافظ     دیوانه     فالم    را    گرفت                

                                یک  غزل  امد  که  حالم   را   گرفت 
         

ما  ز  یاران   چشم  یاری   داشتیم                

                                         خود  غلط  بود  انچه می پنداشتیم          

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 13:47  توسط فاطیما | 

 

در خود می نگرم که ترکیب عقل و احساس،

                                                     چگونه عاجزانه تو را می خواند...

در جهانی که لحظه لحظه از بار محبتش کاسته می شود،

                                                      جز تو کسی دردم را نمی داند...

نازنینم...

می خواهم همیشه از تو بنویسم

                                          بی آنکه در جستجوی قافیه باشم

                                          بی آنکه واژه ها را انتخاب کنم...

می خواهم چشمهای خیسم را آنقدر به جاده بدوزم

                                                           تا از پس ِآن بیرون بیایی...

مسافر  رویای ِمن...

                            چشمهای ِخیس ِ من، فقط به نم نم  باران سلام میکند...

                                       تنها با یاد توست که هر شب به آسمان دل می بندم،

                                                    به اینکه بالاخره روزی تو را از نزدیک خواهم دید....

                                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 20:3  توسط فاطیما | 

فرازی از حدیث قدسی:

 

 کسی که طلب کند مرا می یابد ،کسی که بیابد مرا می شناسد مرا و کسی که بشناسد مرا دوست می دارد و کسی که دوست بدارد مراعاشق من می شود  وکسی که عاشق من شد من عاشقش می شوم  وکسی که من عاشقش شوم می کُشم او را وکسی را که من او را کُشتم پس من خونبهایش هستم.

 

                                                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 19:21  توسط فاطیما | 

سخن من

نه از درد ایشان بود

خود

از دردی بود

که ایشانند...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13:5  توسط فاطیما | 

 

از وقتی خیلی جوون بود کسی اسمشو نمی دونست . یه جایی بین کوه و دریا زندگی میکرد. تو یه کلبه کوچیک با دیوارهای چوبی که لونه خیلی های دیگه هم بود . صبحهای زود وقتی هنوز ماه ٬ مهتاب می بخشید ٬ از خواب بیدار میشد . چوب ماهیگیریش رو بر می داشت و با مقداری نون کره ای و یک سبد ماهیگیری روونه ی دریا می شد . روی یک تخته سنگ که بیشترین فاصله رو تا اقیانوس داشت می نشست . به ته نخ یک تکه از نون کره ای خونه ایش رو متصل و بعد با یه حرکت دورانی ماهرانه اون رو به سمت دریا پرتابش می کرد . نخ قلابش کوتاهتر از اونی بود که به درون آب بره . بنابراین تیکه نون کره ایش  با فاصله ای دور ٬ نا امیدانه انتظار می کشید .

جایگاهش بر فراز اقیانوس چیزی شبیه جایگاه قضاوت بود در دادگاه . نه کاملا . ولی تا حدودی چرا . اون روی یه تخته سنگ مینشست و باد موهای بلند و مشکی اش رو نوازش می داد و خورشید ابتدا در چشمانش و بعد در افق طلوع می کرد .

 با طلوع خورشید سرانجام ماهی ای ٬ با بالهای طلایی از آب بیرون می پرید و تیکه نون کره ای رو به دهان می گرفت . و بعد بدون اینکه قلابی از طعم شیرین نون کره ایش بکاهه ٬ دوباره به درون آب بر میگشت ...  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 9:41  توسط فاطیما | 

سلام ...

این نامه فقط و فقط برای کسی نوشته میشه که تنها انگیزه من برای ایجاد این وبلاگ بوده . هرچند حتی یکبار هم نیومد . 

 

دچار یعنی

عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک

دچار آبی دریای بی کران باشد

 

دوستت دارم . دوستی با تو بزرگم کرد . " درست به بلندای یک کودک و نه هرگز به بلندای آدم بزرگ ... هرگز " در سایه این دوستی من رشد کردم و تونستم جایگاه خودم رو زیر عنوان هیچ در جهان هستی ببینم . از لطف نور این دوستی بود که دیدم چیزی نیستم جز کشک و چیزی جز کشک نیست . دوستی با تو برای من یک معجزه بود . معجزه ای که به من آموخت ٬ تا ابد به حریم قلب کسی وارد نشم و همینطور نگذارم کسی ٬هر چند نزدیک و صمیمی ٬ پا به حریم قلبم بگذاره . گل من دوستت دارم و ازت ممنونم. من بابت تمام لحظه های زندگی ام که مسیر حرکت نفسهات توش جریان داشت و باعث حرکت من می شد ازت ممنونم و دستت رو می بوسم .

هشت ماه گذشت . و من هشت ماه بزرگتر شدم و تو هم هشت ماه کوچکتر شدی . نمی گم دیگه بچه نیستم اما خیلی چیزها عوض شده . رنگهای درونم ملایمت و ملاطفت خاصی پیدا کردند .دیگه با اطمینان گذشته حرف نمی زنم . اعتماد گذشته ام به تو قندیل بسته . دیگه دنبال چیزی نمی گردم . دیگه چشم به راه نمی مونم . دیگه از چیزی که قادر به درکش نیستی باهات حرف نمی زنم . هشت ماه گذشت و من شاهد تحمل ناپذیری یک غنچه رز بودم. شاهد بی صبری و حماقتش بودم . ابله بودم . این توهم در ذهنم به وجود اومده بود که دیگران هم قادر به درک و لمس چیز هایی که من میبینم ٬ هستند. اما ....

" من نیز دستخوش چنین عشق پر شوری شده ٬ دمپایی رقاصه ای را خورده و جای اسبی را گرفته بودم . من خود نمایش رقصی را ابداع کرده و خود تماشاگر حیرت زده آن شده بودم. "

 روزی که با اولین نگاه ٬ عشقی درونم شعله کشید ٬ تو معشوقم نبودی. من بی درنگ عاشق اولین موجود خالص و پاکی که دیدم شدم و سعی کردم عشقم به پاکی و وضوح وجود معشوقم باشه . وقتی گفتی عشقمی ٬ وقتی گفتی دوست دارم ٬ وقتی با تمام انرژی می گفتی می بوسمت ٬ باور نکردم . اما اعتماد کردم . برای نخستین بار به قدیسه ای که دستم رو محکم گرفته بود و در دستانش می فشرد ٬ اعتماد کردم . برای توجیح ناباوری هام  خودم رو منکر شدم . ساکت شدم . پیش نرفتم . فرو رفتم. رسوب کردم . اشتباه کردم . من اشتباه کردم...

دوستت دارم به وسعت امروز و پیش بینی ناپذیر تر از فردا . " دوستت دارم ٬ همانگونه که هستی ... زنده"

دوستت دارم و این عشق تا ابد در کنج سینه ام درون یک صندوقچه قدیمی که قفلش رو به طور اتفاقی در اثر اسباب کشی قلبم گم کردم ٬ باقی می مونه . تا ابد ...

 

دیگه تقریبا راحت شدی . اما ای کاش نمی گذاشتم این همه مدت معذب باشی و کارهایی انجام بدی که دوست نداری . حرفهایی بزنی که حرف خودت و دلت نبودند . یا حتی جایی باشی که نمی خوای . ای کاش زودتر از اینها به دادت رسیده بودم . چون هر طور که فکر می کنم ٬ میبینم تو حق داشتی . هیچکس همنشینی با دختری زشت و نا زیبا رو دوست نداره و من چه ساده لوحانه منکر این حقیقت شده بودم.

 

در راه زندگی

 با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

 با اینکه ناله میکشم از دل که" آب ...آب...!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

 

هیچوقت وارد جزئیات نشدم . هیچوقت صریح صحبت نکردم . هیچوقت نموندم تا حق رو به کسی بدم و تقصیرو گردن کسی بندازم . مواجه شدن با بن بست های زیادی رنجم داده . قلبم رو شکسته . سینه ام رو سوزونده و چشم هام رو بیرون کشیده . ولی هیچوقت ترسی از تاریکی در دل نداشتم . اجتنابم از داشته هام نبوده . از نفرت نبود که فریاد کشیدم . مرگم زیر شکنجه دشمن نبود . از درون پوسیدم و خودم پایانم رو اقرار کردم . با لبخند جون دادم و بی حسرت مردم .

روزی که بر مزار خودم می گریستم ٬ شمعی در دستم روشن بود و بوی گلاب می اومد . غریبه ای نرم بغلم کرد و با من گریست. چیزی رو که نمی فهمیدم خیلی خوب می فهمید . چیزی که از اون غریبه و از من ابله می ساخت ...

 

" یگانه کار ما مراقبت از زندگی ست . او خودش کارها را رو به راه می کند . چه از این بهتر ! وقتی آنهایی که دوستشان داریم می توانند غذایشان را دور از ما ٬ علی رغم عدم حضور ما ٬ و شاید هم به لطف غیبت ما پیدا کنند. "

 

سال نوت مبارک کوچولو

           سال نوت مبارک عشق

تمام شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 10:31  توسط فاطیما | 

قدر دان آن چنار کهنسالم

که با مهر بانی

شانه اش را به شانه ام تکیه داد

 دوستش دارم

حتی اگر این عشق هیچ ارزشی نداشته باشد

و هرگز

ارزش تسلیم به دنیا را نیابد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11:28  توسط فاطیما | 
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
 اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
 در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
 بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
 می دانی ؟
 انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن
 می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
 گوش کن
 یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
 به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
 می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
 تاریخ یا جغرافی ؟
 می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
 برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
 به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگري نوشت
حق با تو بود
 می بایست می خوابیدم
 اما مادربزرگ ها گفته اند
 چشم ها نگهبان دل هایند
 می دانی ؟
 از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
 کودک
 خرگوش
 پروانه
 و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
 بی نهایت
 بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
 پروانه ها
 آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
 در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
 دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
 که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
 او را
 کسی را دوست می دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 10:46  توسط فاطیما | 

 

 

مي دوني زيباترين خط منحني دنيا لبخنديه که بي اراده رو لباي يه عاشق نقش ميبنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه دوست دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 10:29  توسط فاطیما | 

دوست دارم شمع باشم تا که خود تنها بسوزم

 بر سر بالينت امشب از غم فردا بسوزم

 

دوست دارم هاله باشم تا ببوسم روي ماهت

يا شوم پروانه از شوق تو بي پروا بسوزم

 

 دوست دارم سايه باشم تا در اغوشت بخوابم

 چشم دوزم بر جمالت زان رخ گيرا بسوزم


 دوست دارم لاله باشم در سر راهت نشينم

 تا نهي پا بر سرم وز شوق سر تا پا بسوزم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 13:0  توسط فاطیما | 

روزی
خواهم آمد،وپیامی خواهم اورد.
دررگ ها ،نورخواهم ریخت.

وصداخواهم درداد:ای سبدهاتان پرخواب!سیب
آوردم،سیب سرخ خورشید.
خواهم آمد،گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را،گوشواری دیگرخواهم بخشید.
کورراخواهم گفت:چه تماشادارد باغ!
دوره گردی خواهم شد،کوچه هاراخواهم گشت؛جار
خواهم زدای شبنم ،شبنم،شبنم
رهگذرخواهدگفت:راستی را ،شب تاریک است،
کهکشانی خواهمدادش.
روی پل دخترکی بی پاست،دب اکبر رابرگردن او
خواهم آویخت.
هرچه دشنام،ازلب هاخواهم برچید.
هرچه دیوار،ازجاخواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت:کاروانی آمدبارش لبخند!
ابر را پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد،چشمان رابا خورشید،دل ها رابا
عشق،سایه ها رابا اب،شاخه ها را با باد.
وبهم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها
باد بادک ها،به هواخواهم برد.
گلدان ها،آب خواهم داد.
خواهم آمد پیش اسبان،گاوان،علف سبزنوازش خواهم ریخت
مادیان تشنه،سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتی در راه،من مگسهایش را خواهم زد.
خواهم آمد سر هردیواری،میخکی خواهم کاشت.
پای هرپنجره ای شعری خواهم خواند
هرکلاغیرا، کاجی خواهم داغد.
مار را خواهم گفت:چه شکوهی دارد غوک!
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم ررفت
نورخواهم خورد

دوست خواهم داشت
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 14:32  توسط فاطیما | 
 

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام                همچو نسیم از این قفس پای برون کشیده ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد              گشت  بلای  جان من عشق بجان خریده  ام

حاصل   دور   زندگی   صحبت   آشنا  بود               تا تو  ز  من  بریده ای  من  ز  جهان بریده ام

تا  به  کنار  من  بدی  بود به جا قرار   دل                رفتی  و  رفت  راحت   از   خاطر   آرمیده ام

چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون                ای  گل  تازه  یاد  کن   از  دل  داغ  دیده  ام

تا تو مراد من دهی کشته  مرا  فراق  تو                  تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام

 

                                          

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 8:57  توسط فاطیما | 

" مرگ جز ماجرایی نبود که در زمان حیات ناگذیر از زیستن آن بودم"

و می توانم بر شمار جمله ها تا بینهایت بیفزایم . هر صفحه از کتاب آرتو که گشوده می شود ٫ مرا به جنون زندگی بی میانجی می رساند ٫ به برفهای جاودانه کودکی آنگاه که بازی می کنید و هیچکس بازی کرن شما را تماشا نمی کند ٫ آنگاه که می میرید و هیچکس نظاره گر مرگ شما نیست و هیچکس نیز آنجا نیست تا ببیند در شکوه خنده ای دیوانه وار ٫ چگونه از نو زنده می شوید . کودکان با سرعت تمام می میرند . کودکان با سرعت نور ٫ از عشق می میرند . درد آنها را در خود غرق می کند. راه را بر نفسشان می بندد و یک ثانیه بعد از نو زنده میشوند ٫ در حالی که اشکهای پیشین را به فراموشی سپرده اند. کودکان بر زمین کوبیده خدا می خوابند و می زیند و می میرند . از کودک دو ساله نمی پرسند به خدا ایمان دارد یا نه . او ناگزیر نیست به خدا ایمان داشته باشد:او خود تجسم خداست ٫ او بر روح زندگی عریان ماوا دارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 8:44  توسط فاطیما | 
     
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 14:2  توسط فاطیما | 

مرگ مانند زندگی، ضرب آهنگ ها، فصل ها و نمو خودش را دارد. امروز ما در آستانه ی بهار هستیم. فردا، سوسن ها و درخت های گیلاس جشن خود را برپا خواهند کرد. عشق من، وقتی من رویم را برمی گردانم تا تو را در مرگ تازه ات ببینم- هرچند کلمه ی برگشتن کلمه مناسبی نیست زیرا تو همیشه جلوتر، همیشه پیشتر از من بودی ــ تو را در این موسم آخرین یخ بندان و اولین شکوفه های سفید، به صورت جوانی می بینم که زیر رگبار باران قهقهه می زند. دلم برات خنده ات تنگ شده است.

             در فقدان یا میتوان پوسید یا به اوج زندگی دست یافت.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 13:55  توسط فاطیما | 

تا به کی باید رفت

از دیاری به دیاری دیگر

نتوانم نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 11:1  توسط فاطیما | 
هیچی...

فقط میخواستم بگم :

" من بی می ناب زیستن نتوانم..."

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 9:44  توسط فاطیما | 

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
 
و از این غربت تلخ

که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب

می گریزم از عشق

و تو ای پاک ترین خاطره ها
 
همه جا در پی تو می گردم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 11:39  توسط فاطیما | 

باید کتاب را بست

باید بلند شد 

در امتداد وقت قدم زد

گل را نگاه کرد

                       ابهام راشنید

باید دوید تا ته بودن باید به بوی خاک فنا رفت

باید به ملتقای درخت وخدا رسید

باید نشست نزدیک انبساط

                             جایی میان بیخودی وکشف.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 11:30  توسط فاطیما | 

یادم باشد ...

حرفی نزنم که به کسی بربخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بیراه باشد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است

همه چیز روبراه است و بر وفق مراد است و خوب

تنها...

تنها دل ما دل نیست.

 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 11:21  توسط فاطیما | 

تا در قفس بال و پر خویش اسیر است

دیوانه پرواز بود مرغ هوایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 13:45  توسط فاطیما | 
 
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران example: بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران


www.irLearn.com